تبليغاتX
::. عشاق و شکست خردگان عشق .::

عشاق و شکست خردگان عشق

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1387
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385

 

: پیوندها

 

.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

فتاده روي موجي سرد و خاموش                        به گاه مرگ زيبــــــا قوي دريا
جـــــــدا افتاده تنهـــــــا و پريشان                        به قلب کوچکش انبوه غمهـــا
در آن دم بــا نگاهي تلخ و کمرنگ                         به سوي گنبد مينا نظر کـــــرد
به ياد لـــــــحظه هاي خوب پرواز                         ز غم سر را نهان در زير پر کرد
کنون اين قوي زيبـــــا دلشکسته                         ز پا افتاده و غمگـــين نشسته
دگــــــــــــر جايي در آن بالا ندارد                        اميد از خود دل از دنيا گسسته
نمـــــيداند کسي در گـردش چرخ                         چه بازيها که دارد دست تقديـر
بلند آواز مـــــــــــــــــــرغ آسمانها                         دل افسرده غمين افتاده در زير
در آنجـــا مرغک زيبــــــــــاي دريا                          شده تنـــها که تنهــــايي بميرد
رسيده وقت مـردن آه و افسـوس                         که قو در اوج زيبـــــــايي بميرد
 

نرسيديم به هم بازی يک تقديريم
عاقبت در هوس ديدن هم ميميريم
عشقمان مخرج صفريست که تعريف نشد
آه و افسوس که يک واژه بی تدبيريم
بعد از آن حادثه هايی که جدامان کردند
آنچنان شد که دگر از همه عالم سيريم
اشک ميريختيم و دل که نميکنديم آه
چه کنيم هر دو از اين واقعه دلگيريم
وقتی از فاصله ها گفت دلم خنديديم
فکر کرديم بهاريم که بی تغييريم
باز هم نام ترا در دل خود حک کردم
و محال است از اين ايده خود برخيزم
باز سايه بالای سرم باش عزيزم
مايه برکت چشمان ترم باش عزيزم

 

اين کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم
هيچی نمونده تا من دوباره زيرو روُشم

آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ،
            ديدی که چه ها کرد
ديدی که سراسيمه دل از سينه جدا کرد
            ديدی که چه ها کرد
با خـود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
ديدی که فقط آمدو يک دَرد دَوا کرد

 خيال نميکردم که تو ،يه روز عزيز من بشی
از اين خزون بی کـَسی ،راه گُريز من بشی
به فکر من نميرسيد ،اصلا بدونی عــشـق چيه
اُونی که دنبال هوس ،يا اُون که عاشقت کيه

مگه ميَشه تورو ديدو ،به تو از دو رَنگيا گفت
تورو بايد ديدو بايد به تو از قـَشنگيــا گفت
مگه ميشه که دُروغ گفت ،به توئی که نازنينی
تـو خودت ميشناسی عشقو ،هرکجا اُونو ببينی
 
خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی
با من بی کـَسو غريب ،يه روزی هم قـَسَم بشی
اصلا نمی اُومد بـِهـِت که عشقو حتی بشناسی
اما ديدم که مثل تو ،عاشق نميشه هيچ کـَسی

شبهای درازيست که در خلوت دل بيدارم
در بَزم غريبانه ای از عشق تو دعوت دارم

 

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 
 
 
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .
 
 

رو تابلو های جاده ها  , سر گذر پياده ها  برات پيغام گذاشتم  که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

واسه يه دنيا آدم يکی يکی نامه دادم  از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم

بيابونا ميدونن , آسمونا ميدونن , جنگل و کوه و صحرا حتی اونا ميدونن

مسافرا ميدونن , همه زائرا ميدونن , اونايی که تو غارن خبر اين عشقو دارن

حتی پری درياها , شاهزاده های روياها , سنگ صبورم ميدونه  , قلعه نورم ميدونه , پرنده های آسمون , فرهاد کوه بيستون

ساربون های صحراها , ماهيگيرای درياها , پروانه های باغچه ها , عروسکهای طاقچه ها , کفتر گنبد دور دور دورم ميدونه

واست پيغوم گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم  

 هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

 

 

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

 

 

مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد  .

دوری ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکی ،قوت  .

پيری مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودی مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم  .

عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم  .

عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم  .

درحساب عشق يک +يک مساوی است با همه چيز و دومنهای يک برابرهيچ  .

عشق چيزی جزيافتن خويش در ديگران و شادکامی در شناخت نيست  .

عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيری له ميشودو اگر سست بگيری ميگريزد .

عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتی که نرسيده آن را گاز نزن  .

عشق چون ساعت شنی است . با خالی شدن مغز، قلب پر ميشود .

عشق غلبه خيال بر خرد است  .

مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار  .

مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند .

تنها پاداش عشق ، تجربه عاشقی است  .

با عشق وشکيبائی چيزی ناممکن نيست  .

عشق، قانون نمی شناسد ودوست داشتن  ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است .

عشق ، معيارها را بهم می ريزد و دوست داشتن برپايه ی معيارها بنا ميشود .

عشق ،ويران کردن خويشتن است  و دوست داشتن ساختنی عظيم .

عشق فوران می کند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاری عظيم و دوست داشتن جاری ميشود چون رودخانه ای بر بستری با شيب نرم  .

عشق ناگهان  وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد .

عشق دق الباب نميکند،مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست .

سربزير نيست ،مطيع نيست ، عشق ديوار را باور نميکند، کوه را باور نميکند ، گرداب را باور نميکند، مرگ را حتی باور ندارد . /

 

 

 
 
نفسي مي آيد ، نفسي مي رود
كسي مي ماند ، كسي مي رود
شبي مي آيد ، شبي مي رود
دردي مي ماند ، دردي مي رود

زندگي اگر غير از اين است ، واي بر من
كه بي نفس چون مردگان
در شب درد بي كسي هام
با اين امیدم كه كسي با من
مي آيد و مي ماند
و نمي رود
...

 

 

رها شده چون برگ
چون قاصدکی در باد
چون فرو افتاده از شاخه یی
رو به جریان های آب
بی ثبات و سرگردان
ناپایدار
خسته از خویش می روم
رو به عمق ِ هرچه تاریکی ست
رو به عمق ِ هرچه مرداب

گر نگیرَدَم دستی ز جای
خواهم رفت ، نخواهم ماند
ای آفتاب
ای آفتاب
ای آفتاب
...
 
                                                 
    بيكران
 
در بيكران چشمانت چه مي گذرد
كه تا مي نگرم بر تو
چون ديواري از شن فرو مي ريزم
در بيكران چشمانت چه مي گذرد

عشق ، از نگاه شرم آگين تو
ديوانه وار زبانه مي كشد اما
كلامت خالي و سنگين است
من كودكي ساده انديش نيستم
تجربه ي چشم ها را خوب مي شناسم
دلم مي خواهد با كلامت بگويي
در بيكران چشمانت چه مي گذر
 
 
دروغ بگو

كه وقتي دروغ مي گويي ، چشمانت
شرم كودكانه اي به خود مي گيرند
ناز مي شوند
خطوط چشمانت چون ريشه هاي باغ
به گونه هاي سرخي مي رسند ، كه مثل شقايق ها
گويي در بهار
باز مي شوند

دروغ بگو
كه با دروغ كودكانه ات
تپش هاي بي قرار قلبم ، آغاز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، از لبان تو
ناز تو را بيشتر مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، آغوش من را
گرم تر از آتش شعله ور مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
لبانت ناز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه با بوسه ات
شبانه چشمان من را نبوسيده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن من را
گرم ِهمان بوسه ي داغ مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در بستر من
عاشقانه هايت را نمي سرودي
زيرا كه اين دروغ گفتن بسترم را
تازه چون سبزه هاي باغ مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
گونه هايت ناز مي شوند
 
 
 
نمي خواهم تو را آشفته خاطر سازمت اما
تن ِآغشته در خون گشته ي يك هم دلم
مرا آزرده مي سازد

تن ِآغشته در خون و تن ِعُريان يك هم ريشه ام
در كنار و گوشه اي ويرانه از اين كشورم
مرا با درد ، محزون مي كند
رگِ دستِ بريده ، تيغ ناهمگون درد
چهره ي زرد و تكيده ، در كنارش جام مرگ
مرا در كام هرچه تيرگيست
مدفون مي كند

نمي خواهم تو را آشفته خاطر سازمت اما
جاي شلاق و كمر بر پشت يك هم ريشه ام
جاي تركش ، جاي قلاب
بر تن و بازوي مردانه ترين هم وطنم
خواب خوش از چشم من مي گيرد
لخته ي خون نشسته بر كمرگاهش مرا با صُلب مرگ
آهسته همخون مي كند
مرا فرياد در هم بسته و آغشته بر خونش
داغون مي كند

نمي خواهم كه در اين صُولت ويرانگري
تو را در بسترت رنجور و خسته بينمت اما
اين به خون آغشته بسترهاي شب
اين به هم آشفته هاي غرق نطفه از تب و وحشت
اين تن فروشي ها
اين پسر مردان خوش اندام و زيبا
اين خود فروشي ها
مرا با مرگ ، همبستر مي كند
مرا وارونه در مرداب ِگردون مي كند

نمي خواهم كه خواب ِخوش بگيرم از دو چشمانت ولي
اين چشم بر هم داشتن
بر طناب دار و اعدام ِ يكي عاشق
به جرم ِ هم تن ِخود دوست داشتن
مرا هم مرتبه با اين تبارِ قومِ مَطعون* مي كند
مرا با تهمت اين سرخوشان مرگ
ملعون مي كند

نمي خواهم پريشان خاطرت سازم ولي
اين همه وحشي گري ها ، اين همه درندگي
اين همه زخم و شكنجه بر تن ياران خويش
اين همه زجر برادر ، اين همه آغوش ريش
مرا در خود چگونه پوچ مي گرداند
مفتون مي كند
مرا از دين و از آيين و از حُجب و حيا
مرا از شرم و از ايمان و از وجدان
از عقل ، بيرون مي كند

نمي خواهم كه ديگر بيش از اين آشفته خاطر سازمت
يا چُنين كه عشق و نفرت با زجر
مجنونت كند
چون همانگونه كه من را با درد ، مجنون مي كند
يا مرا با درد و ناله ، با مرگ
همخون مي كند

فقط گاهي به خلوت در شب آرام خويش
اين سخن را در دلت پژواك كن ، كه امروز
هركه زجر ِهم تن ِخويشش كشيد
او برادر بود
سينه اش غرقه به خون از باغ يك گلزار زخم
ريشه هاي خسته ي من را
گلگون مي كند
...
 

 
 
در چنين شهري فريب
در چنين شهري فريب
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من غريب
در چنين شهري شلوغ
در چنين شهري دروغ
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من فروغ
در چنين شهري نبرد
در چنين شهري حسد
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من كه بد
در چنين شهري خراب
در چنين شهري بر آب
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من سراب
در چنين شهري صعود
در چنين شهري سقوط
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من سكوت
در چنين شهري ملال
در چنين شهري محال
اي خوشا بر تو رفيق
اي خوشا بر من خيال
 
  
 
| +| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385 توسط شاهرخ  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved